لحظه های زندگی مان پر از خدا

+ تاريخ پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 4:46 نويسنده خانومی |

جگر من کباب این عکس هاست

مادر شده ای؟پس میفهمی"

هنوز نه؟منتظری؟قدم های کوچکش را روی چشمت بگذارد"پس میفهمی"

هیچکدام؟بچه بغل کرده ای؟پس میفهمی"

میفهمی که نه غزه نه لبنان"حرف انسانیت نیست"حرف انسان نیست"

هرکجای دنیا اشک یک بچه که از درد بیرون میریزد"چشمان مضرب یک مادر که خدایا درد بچه ام آرام نمیگیرد؟

یاید جگرت را کباب کند"به چشمانش نگاه کن"

این وبلاگ اندازه دنیای کوچک من است"با دنیای کوچکم فریاد میزنم:

 

 

مثل تمام مردم دنیا فریاد میزنم:

 

 تو هم با دنیای کوچکت فریاد بزن""

نذر سلامت کودکت کن"فریاد بزن"

پ.ن:http://setarehnews.ir/news-20467.aspx

پ.ن:http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=83357

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 1:50 نويسنده خانومی |

به نام صاحب مهمانی

سلام دوستام"قبول باشه"

اینجا رو ببینید""جالبه "اگه فکر میکنید دچار یه رکود عشقی شدید "به دردتون میخوره"

********

برژشته میگه:واااااااا خوب حتما یه مشکلی داره که روزه نمیگیره""چقدر شما ها دیکتاتور هستید!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب عزیز دل من"بر منکرش لعنت که مشکلی هست که روزه نمیگیری""حالا پزشکی یا مسافر یا...

ولی  درست نیست"انسانی نیست"در ملا عام چیزی بخوری که""

دیدید یه موقع هایی توی جمعی دارید یه چیزی تعریف میکنید "مثلا:

داشتیم از این رولت خامه ای ها میخوردیم""ای وای دلتون نخواد"ببخشید""

بعد توی ماه رمضون وقتی همه از سحر دارن به خدا میگن:چشممممممممممم

شما به هر علتی که همون خدا بهت اجازه داده""میای تو جامعه....

خوب خیلی رفتار زشتیه دیگه"

منظور از روزه خواری فقط کسایی نیست که از قصد روزه نمیگیرن اونا که دیگه...خدا هدایتمون کنه!

منظور هر کسیه که جلوی روزه دار چیزی بخوره"

این ماجرای چند خط اول مال مترو هست""

دختر خانوم جوونی شیشه آب رو داده بالا""

بعد یه دختر 12 ساله همینطورررررررررررر چشمش خشک شد به این شیشه آب"کنار مامانش نشسته بود"

حالا جالبه نه خودش نه مامانش تیپ مذهبی و محجبه ای نداشتن اصلااااا""ولی روزه بودن"

بعد مامانه برگشت به اون دختره که آب میخورد گفت:کارتون درست نیست هاااا"خیلی ها روزن""

بعد یه خانومه دیگه اون جواب خط اول رو بهش داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 17:41 نويسنده خانومی |

به نام خدا

سلام دوستام

روز داخلی خانه:

آقایی تازه از سر کار برگشتن منم مریض احوال

من:آقایی"

آقایی:بله؟

من:آقایی"

آقایی:بله؟

من:پقی زدم زیر گریه و خودم رو انداختم تو بغلش"

آقایی:چی شده؟جانم؟(با بی حالی)

من:خوب من امروز خیلی مریض بودم""خیلی زیاد""یه موقع هایی انقدر بی حال میشدم که میترسیدم"این پسرک هم دورم میگشت و آخرش رو دلم خوابش برد""چرا من انقدر ضعیف شدم(با هق هق)

آقایی:خوب باید به خودتون برسید دیگه"خودتو ضعیف میکنی"ناهار که نمیخوری و ...

من:آه تقصیر منه که با شما درد و دل میکنم"بابا شما باید به من برسی"

آقایی:من؟میتونم  خدایی خانومی؟؟؟؟؟من همش سر کارم"

من:(همچنان با گریه)خووو چرا هیچ کس نیست؟من چرا باید انقدر ضعیف بشم؟مامانم مسافره؟دوست جون هم ندارم!!!

خلاصه بحثمون شد و من داد زدم و پاشدم رفتم تو اتاق و کنار محمد حسین خوابیدم""

آگهی بازگانی:خانوم ها و آقایان توچه داشته باشید که خیلی از موقع ها که همسرتون داره درد و دل میکنه و غر میزنه صرفاااااااااااااا دلش محبت میخواد ولا غیر""یعنی راهنمایی و ....نچچچچچچچ

و البته شما هم مثل من بی ادب نباشید و داد و بیداد نکنید"

ادامه:

آقایی:رفتن نماز خوندن""

و من مطمین شدم که میاد پیشم و آشتی راه میندازه"

همیشه اگه بعد و بحث و دعوامون اذان بگه من خوشحال میشم""

چون میدونم بعد نماز  آروم و مهربون میشه""(خانومی بد جنس)

مثل همیشه:

اومده پیشم:عبای نمازش رو باز میکنه"با یه خنده قشنگ میگه:بیا در آغوش اسلام""

منم نمیتونم جلوی خندم رو بگیرم و از خدا خواسته آشتی""

میشینه کنارم  "میگم:معذرت میخوام"شما داشت منو راهنمایی میکردی "من داد و بیداد کردم"حساس شدم"

تجربه من:آقایی و کلا آقایون با معذرت واهی و اعتراف به اشتباه آروم میشن"

ادامه:

آقایی:میرم برای دخترم عسل و آجیل و ... میخرم"

من:الان؟

آقایی:بله""پا میشه که آماده بشه و بره""

من:الان نه"شما از سر کار اومدی و خسته ای ""بیا بگیر بخوا""

آقایی:خوب هیچی میوه نداریم منم فردا باید برم سر کار""

من:اشکال نداره""الان بیا بگیر بخواب""دیشبم نخوابیدی از دست این پسرک"

آقایی با خوشحالی پیش پسرک دراز میکشه و خواب""

از اتاق که میام بیرون با خودم میگم:عجب کاری کردم""یخچال خالیه""حتی شیر همم برای فردای پسرک نداریم""خودمم ضعیف شدم""میدونم دیگه آقایی فردا از جو میاد بیرون و تقویت و ...یادش میره""این خر درون ما باز رفت رو حالت خودکار

فردا صبح با زنگ تلفن بیدار میشم""میرم گوشی رو برمیدارم""

آقایی:سلام

من:آقایییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟کجایی!!!من فکر کردم پیشم خوابی هنوز"

آقایی:زود پا شدم بیام برات خرید""بجز بادوم و انجیر چی برات بخرم از آجیل فروشی؟

و من میمونم و دنیایی خجالت""

 

پ.ن:مدیون کسی اگه فکر کنه:دایم به من سر میزنه و من تا حالا نرفتم پیشش یا کم میرم و نمخوام بیاد و تحویل نمیگیرم و این حرفا""من اصلا اینجوری نیستم""فقط یه کمی حواس پرت و سرمم شلوغه""تا حالا یکی دو مورد داشتم که نخواستم بیان راحت رفتم بهشون گفتم""نه اینکه اینا رو بگن برا کامنت هااا"گنه دلم نمیخواد دلخوری باشه""اگه هست تروخدا بیاین بگید من توضیح بدم رفع بشه""

 

 

پ.ن:آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 2:11 نويسنده خانومی |

به نام خدا

سلام دوستان

عید همگی مبارک

روایت داریم که امشب مثل شب قدر میمونه""یعنی روزی ها"ازدواج ها""حج ها و ....در این شب رقم میخوره""دعا بسیاررررررر مستجاب میشه و ....

حتماااااااااااا یه سر به مفاتیح به مفاتیح بزنید"

پ.ن:آقای رییس جمهور مان یادتان هست؟

((من به جوانان کشورم میگویم که در اگر در انتخابات پیروز شوم علاقه ای به گرفتن جشن برای پیروزی ندارم بلکه برای شاغل بودن مردم و بهبود و ارتقای رفاه زندگی آنان و رفع غم از چهره کارگران،ایجاد محیط با صفا و علمی در دانشگاه ها و قرار دادن ایران در جایگاه پر غرور در دنیا و در هم شکستن تحریم و ایجاد روابط خوب با دنیا و افزایش صادرات غیر نفتی و ایجاد احساس رضایت در مردم جشن خواهم گرفت)خرداد92

اما امروز چگونه با خزانه خالی !جشن این چنینی میگیرید؟

آقای رییس جمهور خیلی از محافلی که میروم و خیلی از دوستانی که به شما رای دادند""امروز سکوت میکنند""

نا امیدشان نکنید"

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 20:51 نويسنده خانومی |

یا السلام

گفتن روزانه 301 السلام موجب سلامتی و عافیت  میشود"انشاالله:)

بچه ها یه آمارگیر درست درمون میخوام"کسی میتونه راهنماییم کنه؟

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 19:51 نويسنده خانومی |

یا رزاق

308 بار گفتن یا رزاق در روز باعث وسعت روزی و مال حلال میشه""

انشاالله از امروز هر پستی که داریم با یه ذکر و آثارش همراهه""حالا امروز مال کسایی مثل ماست که تا  آخر ماه نمیکشن(الحمداالله)

اگر دیر اومدم بدقولی نکردم""علتش کاملا موجه بود""

دوتا از نازنین دوستام توب طوفان آسیب جدی دیدند و یکیشون هنوز توی بیمارستانه""

من اصلا حوصله نوشتن نداشتم""ولی امروز که رفتم پیشش و دیدم بهتره حال منم بهتر شد"

حالا اول از عکس ها شروع میکنیم"""

اولش بگم که تعداد عکس ها خیلی زیاد بود""از جمله عکس خودم از دور""ولی توی بازبینی آقایی حذف شد"

آقایی سانسورچی"

اولش این عکس میز شام تولد پسرکه""که به خاطر آقایی به جای 20 افتاد 21":بفرمایید

 

 

اینم کیک تولد""سرش عذابی کشیدم که نگوووووووووو:

 

خود شازده

 

 

یعنی عاااااااااااااااااااشق هنودونه است""به طور واضح منو به یه قاچ هندونه میفروشه به قول خودش:هنووووووووو

 

به قول عزیزکم:تااااااااا تااااااااااااااا اباابا

 

اینم دیگه خودتون تا آخرش رو بخونید

 

 پ.ن:این روایت رو یکی از دوستای عزیزم نوشته که برای خودش انفاق افتاده بود:

وارد قسمت بانوان شدم . کنار درب شیشه ای که آقایان را از خانمها جدا می کند. چند آقای جوان  دستانشان را به گیره ها گرفته بودند. کنار چند خانم جوان و میانسال ایستادم. دختر جوانی که کنارم ایستاده بود را با یک نگاه ساده از نظر گذراندم . شال قرمزی که به زور تا نیمه ی موهای بلوند شده اش را می پوشاند و آبشار موهایی که از اطراف شال  بیرون زده شده بود. چشمانی که به همت لنزهای سبز ٬ رنگی نشان داده می شد. صورتی که در زیر  لوازم آرایشی چهره ی واقعی خود را گم کرده بود. ناخن هایی که مصنوعی بود و به غایت سرخ و بلند. چیزی که به تن کرده بود مانتوی کوتاهی بود که به سختی تا کمی پایین تراز باسن را می پوشاند. به جای شلوار ساپورت قرمز رنگی به پا داشت.

پسرجوان آن سوی درب شیشه ای با ولع به دختر خیره شده بود. یکی دوایستگاه خودش را کنترل کرد و در نهایت لبهای غنچه شده اش را به سمت دخترک گرفت. دخترک به جوش آمد . چهره ی سفیدش به قرمزی گرایید . چند ناسزا حواله پسرک کرد . رو به من در حالیکه زیر لب می غرید گفت : مردک بی شعور خجالت نمی کشه ...! 

فروشنده مترو جورابهایش را به حراج گذاشته بود. با آرامش و احترام نگاهش کردم . ببین این فروشنده رو نگاه کن . هر ۴تا جورابش رو ۳هزار تومان حراج کرده. حالا اگه من ازش ۴تاجوراب خریدم و اون محکم توی گوشم زد که چرا جورابهایم را اینقدر ارزان می خری ٬ شما چه عکس العملی نشان می دهی؟ با احتیاط جواب داد: چه می دونم لابد دیوونه است که خودش جنسش رو حراج کرده و خودش هم دعوا راه می اندازه! ادامه دادم: نگاهی به خودت بنداز ٬ دستات رو جلوی دهانت گرفتی و بلند بلند داری فریاد می زنی آهای تورو خدا به من نگاه کنید . فقط یه نگاه . اونوقت وقتی یکی به اینهمه خواهش و التماس شما توجه می کنه عصبانی می شی ؟! جای الماس کف خیابون و توی بساط دستفروشها نیست . الماس رو باید در صندوقی که رمزش رو فقط آدمهای مطمئن دارند نگه داشت.

گوینده می گفت : دروازه شمیران ......

سردخترک به زیر افتاده بود و قدمهای من بیرون قطار.... 

+ تاريخ شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 13:5 نويسنده خانومی |

یا رزاق

308 بار گفتن یا رزاق در روز باعث وسعت روزی و مال حلال میشه""

انشاالله از امروز هر پستی که داریم با یه ذکر و آثارش همراهه""حالا امروز مال کسایی مثل ماست که تا  آخر ماه نمیکشن(الحمداالله)

اگر دیر اومدم بدقولی نکردم""علتش کاملا موجه بود""

دوتا از نازنین دوستام توب طوفان آسیب جدی دیدند و یکیشون هنوز توی بیمارستانه""

من اصلا حوصله نوشتن نداشتم""ولی امروز که رفتم پیشش و دیدم بهتره حال منم بهتر شد"

حالا اول از عکس ها شروع میکنیم"""

اولش بگم که تعداد عکس ها خیلی زیاد بود""از جمله عکس خودم از دور""ولی توی بازبینی آقایی حذف شد"

آقایی سانسورچی"

اولش این عکس میز شام تولد پسرکه""که به خاطر آقایی به جای 20 افتاد 21":بفرمایید

 

 

اینم کیک تولد""سرش عذابی کشیدم که نگوووووووووو:

 

خود شازده

 

 

یعنی عاااااااااااااااااااشق هنودونه است""به طور واضح منو به یه قاچ هندونه میفروشه به قول خودش:هنووووووووو

 

به قول عزیزکم:تااااااااا تااااااااااااااا اباابا

 

اینم دیگه خودتون تا آخرش رو بخونید

 

 پ.ن:این روایت رو یکی از دوستای عزیزم نوشته که برای خودش انفاق افتاده بود:

وارد قسمت بانوان شدم . کنار درب شیشه ای که آقایان را از خانمها جدا می کند. چند آقای جوان  دستانشان را به گیره ها گرفته بودند. کنار چند خانم جوان و میانسال ایستادم. دختر جوانی که کنارم ایستاده بود را با یک نگاه ساده از نظر گذراندم . شال قرمزی که به زور تا نیمه ی موهای بلوند شده اش را می پوشاند و آبشار موهایی که از اطراف شال  بیرون زده شده بود. چشمانی که به همت لنزهای سبز ٬ رنگی نشان داده می شد. صورتی که در زیر  لوازم آرایشی چهره ی واقعی خود را گم کرده بود. ناخن هایی که مصنوعی بود و به غایت سرخ و بلند. چیزی که به تن کرده بود مانتوی کوتاهی بود که به سختی تا کمی پایین تراز باسن را می پوشاند. به جای شلوار ساپورت قرمز رنگی به پا داشت.

پسرجوان آن سوی درب شیشه ای با ولع به دختر خیره شده بود. یکی دوایستگاه خودش را کنترل کرد و در نهایت لبهای غنچه شده اش را به سمت دخترک گرفت. دخترک به جوش آمد . چهره ی سفیدش به قرمزی گرایید . چند ناسزا حواله پسرک کرد . رو به من در حالیکه زیر لب می غرید گفت : مردک بی شعور خجالت نمی کشه ...! 

فروشنده مترو جورابهایش را به حراج گذاشته بود. با آرامش و احترام نگاهش کردم . ببین این فروشنده رو نگاه کن . هر ۴تا جورابش رو ۳هزار تومان حراج کرده. حالا اگه من ازش ۴تاجوراب خریدم و اون محکم توی گوشم زد که چرا جورابهایم را اینقدر ارزان می خری ٬ شما چه عکس العملی نشان می دهی؟ با احتیاط جواب داد: چه می دونم لابد دیوونه است که خودش جنسش رو حراج کرده و خودش هم دعوا راه می اندازه! ادامه دادم: نگاهی به خودت بنداز ٬ دستات رو جلوی دهانت گرفتی و بلند بلند داری فریاد می زنی آهای تورو خدا به من نگاه کنید . فقط یه نگاه . اونوقت وقتی یکی به اینهمه خواهش و التماس شما توجه می کنه عصبانی می شی ؟! جای الماس کف خیابون و توی بساط دستفروشها نیست . الماس رو باید در صندوقی که رمزش رو فقط آدمهای مطمئن دارند نگه داشت.

گوینده می گفت : دروازه شمیران ......

سردخترک به زیر افتاده بود و قدمهای من بیرون قطار.... 

+ تاريخ جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 18:50 نويسنده خانومی |

یارازاق

عیدتون مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ     ふんわり、かわいい のデコメ絵文字       

کی عیدی میخواد؟؟؟؟

یه پست پر عکس(پست بعدی)

عیدی هم عکس پسرک

خانومی هستم یک عدد مادر خود شیفته

+ تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 0:6 نويسنده خانومی |

به نام اون که جز خودش پناهی نیست"

از به نام خدام معلومه حالم؟نه؟

هی نفس عمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــق برای خوردن بغض"دوباره :هییییییییییییییییم

چی بگم؟از کجا بگم؟

امروز 7 سالگرد عقد من و بهترین مرد دنیا""این که میگم بهترین""نه این که فکر کنید الان جوگیرم""واقعا برای من بهترینه""با وجود اینکه امروز یه دعوای تپل داشتیم

آقایی الان نشسته منچ با موبایلش بازی میکنه:

آقایی:چی کار میکنی؟

من:خاطره مینویسم"

اقایی:تو این بی حالی؟!!!!!!!!!!!!

من:آروم میشم انشاالله""

اقایی:من این موقع ها خواب نداشتم!

من:چرا؟؟؟؟چی میگی؟!!!

آقایی:هفت سال پیش رو میگم""تو مال من شدی:))))

میبینه دم گریم اینا رو میگه""وگرنه میدونم اون موقع تخت گرفته خوابیده""

خوب امروز آش ماست پختم""آقایی اینا ترکن""منم سه تا دستور رو باهم قاطی کردم و ...

بد نشد""ولی بسیوووووووووووووور سخت بود""

کیک هم که باید میبود""پس پختم""

و با مامان اینا و خواهر اینای من قرار پارک گذاشتیم"

مامان اینا اومدن""ولی خواهرم اینا...

بازم همون بحثها و دعواها و ...

دوستای قدیمی یادشونه""اونایی که رمز داشتن"

یعنی دلم داره میترکه""زهر مار شدن جشن به درکککککککک""

دلم واسه بغض مامانم و نگاه  های ناراحت بابام هلاکه""

اذیت میکنه""شوهر خواهرم رو دارم میگم""

دیگه نمیتونم بنویسم""بغض دارم""

بچه ها میشه از ته دلاتون دعاشون کنید""

دلم از همه بیشتر برای بچه 3سالش مسوزههههههههههههه"

المستعان بک یا صاحب الزمان

 

+ تاريخ جمعه دوم خرداد 1393ساعت 1:18 نويسنده خانومی |

یا خدای مهربون

سلام دوستان

چه گرد و خاکی؟

کسی هست؟

کسی هنوز از اینجا رد میشه?

پسرک خوابه و میدونم که الاناست که بیدار بشه""

نه اینکه فکر کنید همه وقتم رو پسرک گرفته ها""نه اصلا"

همه وقتم رو بی حالی و تنبلی گرفته""

البته نه به این شدتی که گفتم"

میخوام دلیل اصلی نیومدن و ننوشتنم رو بگم:

اینکه نمیدونستم چی جوری نگم؟

دوباره شروع شد""بلد نیستم منظورم رو بروسونم""به جاش جون شما رو به لبتون میرسونم"

ببینید""من از از اون دسته آدم هایی هستم که:سیاست رو جزو دینم میدونم و راحت از کنارش نمیگذرم"

البته منظورم از سیاست صرفا دولت و مجلس و رهبری و اینا نیستا""

کلا میگم""

من از وقتی این وبلاگ رو زدم""باهاش زندگی کردم""یعنی همه خودم رو توش مینوشتم""

ولی خوب خیلی ها من رو با سانسور دوست دارن""

یعنی میگن:اینو نگو""به این کارا چی کار داری؟یا اگر یه بار دیگه از فلانی بنویسی نمیام وبتاااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اینکه یه روز تصمیم گرفتم که دیگه ننویسم""نه اینکه اینجور دوستان مجبورم کرده باشن""

راستش خودمم خسته بودم""

دچار نوعی افسردگی""که هنوزم هست و این از ایمان ضعیف ضعیف ضعیف منه!

************

حالا اومدم"

وچیزی که به شدت رو مخمه""میدونید چیه؟

تایپ کردنم""

به قدری دستم کنده که از نوشتن پشیمون میشم"

این مدت اتفاق که زیاد افتاده که ارزش نوشته رو داشت و

من توی ذهنم مینوشتم""شمام اینطوری هستید آیا؟

مثلا این که من دوباره دارم مامان میشم"

 

الکی گفتم""

بی مزههههههههههههههههههههههه(الان همتون همینو گفتید؟

الان که دارم مینویسم""آقایی رفته دوربین رو درست کنه"میدون فردوسی"

خونه کن فیکون""یعنی فقط باید ببنید تا عمق فاجعه رو درک کنید"

ساعت 5 و 6 هم دارن میان خونه رو ببنیند""

دعا کنید دوستان"که ما هم خونه دار بشیم"

5 شنبه هم سالگرد عقد من و اقایی هست"جشن رو بیرون میگیریم"با خانواده من"

میام و خبرهاش رو میدم"با عکس"

از پسرکم بگم "که برای خودش اقایی شده""آقایی نه هااااا"اقا شده

راه میره"البته با کمک ""

حرف میزنه""هرچی میخواد میگه:آبیلو""☆きゃわ★ のデコメ絵文字

صلوات میفرسته:الااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

سینه و میزنه و بشکن و دست(روم به دیفال)

دیگه میام میگم""

پ.ن:از این به بعد اونجوری مینویسم که دلم بگه""از هرچی که روی قلبم سنگینی کنه""یا خوشحالم کنه""

دوستان 69 تا کامنت تایید نشده دارم""ببخشید که بدون جواب تایید میشه""

تروخدا نذارید پای  بی معرفتی و ایناها""هرکی اینجوری فکر کنه""الاهی خدا الساعه یه دوقلو نصیبش کنه"

ولی قول زنونه میدم از این به بعد جواب همه رو بدم"

پ.ن2:امروز به اقایی میگم:بعد  از مدت ها پست گذاشتم""میگه:نوشتی برای اولین بار امروز به من گفت بابا

حالا مینویسم""امروز 28 اردیبهشت 93 برای اولین بار پسر ما به سرورمون گفت:بابا

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 15:25 نويسنده خانومی |

سلام دوستان

دلم لک زده واسته نوشتن""از اون طولانی ها""

یادتونه؟از اونا که دیالوگ های خودم و اقایی رو هم مینوشتم!

اقایی داره صدام میزنه برم پسرک رو بخوابونم""

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 22:43 نويسنده خانومی |

9

شیطان به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت:

من طاقت دیدن ۶ خصلت در آدم ها را ندارم!

۱- وقتی به هم می رسند سلام می کنند.

۲- با هم مصاحفه ( رو بوسی ) می کنند.

۳- برای هر کاری ان شاءالله می گویند.

۴-  از گناه استغفار می کنند.

۵- ابتدای هر کاری بسم الله می گویند.

۶- تا نام حضرت محمد صلی الله علیه و آله را می شنوند صلوات می فرستند.

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 0:57 نويسنده خانومی |

به نام مهربانترین بر ما

به نام مقلب القلوب

به نام محول الحوال

سلام دوستان نازنینم

حدود دو ساعت دیگه سال تحویل میشه:

هر  سال منم عبد عطایت مادر

خوشبخت شدم ذیل دعایت مادر

نوروز که قابلی ندارد بی بی

صد عید"الاهی به فدایت مادر

بعد این همه وقت پست بدون عکس قبوله؟

معلوم که نهههههههههههه

۴تا عکس از سفره هفت سین:1    2      3      4

پسرک در حال خانه تکانی:دسشون درد نکنه:)))

اینم شبه خامواده ما:خشگلناااااا

پ.ن:آقا "آقا جان""جانم به فدایتان""امسال؟

امسال یه خاطر ما روسیاهان نه!!به خاطر مادرتان بیایید"

میگویند:سالی که نکوست از بهارش پیداست""

آاق امسال بهارمان فاطمی است؟می آیید اقا؟

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 18:52 نويسنده خانومی |

یا حق

۳ روز اینترنت قطع بود""

زندگی داشتیم بس شیرین و دوست داشتنی""

یادش به خیر!!!

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 3:24 نويسنده خانومی |

بسم خدای مهربونم

سلام

این قرار بود بشه یکی از بهترین خاطرات بچه داری ما" ولی شد از تلخ ترین ها顔文字 のデコメ絵文字

در جریانید که"پسرک دوتا دندون پایین رو دراورده""

این برگه ای که ملاجظه فرمودید برنامه ریزی برای جشن بود"که توسط من پاره شد"

بله دعوامون شد""

و مثل همیشه من از اقایی بدتر رفتار کردم""

ما خیلی وقت بود که میخواستیم این جشن رو بگیریم  و اقایی هم موافق""

ولی یه دفعه مخالفت کردند""سر چی؟

یعنی دلیلشون منو بیشتر مخالفتش سوزوند""حسابیییییییییی

نمیتونم بگم شرمنده""مربوط به خانوادشونه"

خلاصه که منم برگه رو پاره کردم و رفتم خوابیدم"(این دقیقا منم)

خودم خیلی خجالت کشیدم از حرکتم""

در اینجا جا دارد که یک صدا و همه با هم فریاد براوریم:خانومی خر است"

 "با عصبانیت و قهر رفتم خوابیدم""آقایی هم اومد خوابید"

اقایی فرداش از سرکار زنگید که مثلا:دوستیم و اینا""

بعدم سر بحثو باز کرد و ...دوباره بحثمون شد"

منم رفتم کلاس""بعد کلاس نشستم با خودم دوتا چهارتا کردم""دیدم کارم خدایی نبوده""

اس ام اس دادم:سلام"من میخوام آشتی کنم""چی کار کنم؟

اقایی:توو عشق منی

خلاصه وقتی اومد خونه""گفت :میگیریم""برای دل تو"

آخه پای تلفن میگفت :بگیر اگه میخوای""یعنی تبعاتش با خودت""

رفت با پسرک حموم""

منم این برگه رو چسبوندم""تا یادگاری باشه از خریت هام"

وقتی اومد بهش گفتم:جشن نمیگیرم""همین که دل من برای شما انقدر مهمه "نمیگیرم"

اقایی:ممنووووووووووووووووووووووووونم

نه گذاشت نه ورداشت قبول کرد

خلاصه که قرار شد چون این آش از اول هم به نیت آقا امام حسین بود"بپزیم و فقط پخش کنیم"

 این بود داستان یکی دیگر از نمکدان های زندگی

بر سر سفره که نشسته ای لقمه ای خوشمزه بگیر و به دهان همسرت بذار.برای اینکار خداوند به تو پاداش بزرگی میدهد.پیامبر ارکم (ص)

پ.ن:پسرک زد اتو رو ترکوند

امروز پسرک و باباییش رفتن کارواش و بعدشم مسجد""منم از نبود پسرک استفاده کردم هال رو کی مرتب کردم و جارو زدم و اینا""

حالا نمیشه اتاق خواب رو نگاه کرد از به  هم ریختگی

+ تاريخ شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 15:38 نويسنده خانومی |

به نام خدا

سلام  دوست جونام

دلم میخوام پست دعوام با اقایی رو بنویسم""یا پست عروسی اقوام همسر رو یا ...

مینویسم""به زوردی انشاالله""

ولی فعلا:

در هر ساعت از شبانه روز"میتوانید با ارسال عدد۱۱۴ به۲۰۰۰۹۶۶ و دریافت رایگان سهم ۲ صفحه  از قران"در ثواب قرایت صدها  ختم قران به نیت تعجیل در ظهور امام زمانمون شریک شوید"

وقتی توی تاکسی نشستی و منتظری به مقصد برسی یا توی ایستگاه اتوبوس منتظری و یا..."لذت بخشه که ۲ صفحه قرآن  سهم بگیری و از توی قران گوشیت شروع کنی خوندن""اونوقت احساس میکین که یه لحظاتی از عمرت از نفس کشیدنت به آقات "به امام زمانت تعلق داشته""لذت بخشه نه؟

پ.ن:با جلوه تاریکی نمی توان داستان نور را روایت کرد...

سرزمین کهن ما به نجابت زنانش پایدار است. ..

لطفا مراتب اعتراض خود را نسبت به پخش سریال سرزمین کهن به روابط عمومی صدا و سیما اعلام کنید. سریالی که در آن حدود حجابِ شایسته ی زن مسلمان ایرانی زیر پا گذاشته شده است.

این کار، یک نهی از منکر اجتماعی است.

به این واجب عقلی و شرعی عمل کنید.

باتشکر از دوستانم در جمع آسمانی

روابط عمومی تهران: ۱۶۲

شهرستان ها: ۰۲۱۲۷۸۱

 

+ تاريخ جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 18:38 نويسنده خانومی |

به نام خدا

دلم  میخواست یه پست بذارم""

ولی این پسرک که بغلم هست""نذاشت""

هی میزنه رو کیبرد""

فکر کنم میخواد بره  سایت ممه نیوز!!

بعدا میام:)

پ.ن:پسرکم تا صدای مداحی میاد""شروع میکنه سینه زدن

+ تاريخ جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 12:28 نويسنده خانومی |

به نام خدا

دیده شده مادرهایی که بعد از خوابیدن محمد حسینشان در ساعت ۲ نصف شب""

یک نفس راحت کشیده"

و سپس عین خــــــــــــــــــــــــــــــر تا ساعت ۴ صبح میشینن پای نت چرت و پرت میبینن"

مثلا:

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 3:37 نويسنده خانومی |

به نام خدا

اگه واقعا دلتون میخواد فیلم ببنید""دلتون زده شده از هرچی جفنگه

فیلم به معنای واقعی""

دهلیز رو ببنید و لذت ببرید"

من و اقایی به خاطر پسرک "کلی باهاش همزاد پنداری کردیم""

و البته فیلم آقای اضغر فرهادی به نام گذشته""بسیار زیباست:)

 

+ تاريخ دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 18:0 نويسنده خانومی |