خاطرات خانومی و آقاییش

لحظه های زندگی مان پر از خدا

به نام خدا

سلام بچه ها

وای تک تک و شناختم

ممنون مه شما با معرفتید.

آدرس اینستا رو نمیتونم بدم چون اونجا با نام اصلی هستم.

دوستون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 10:7  توسط خانومی  | 

سلام

آیا کسی اینجا رو میخونه

خودم همیشه از کساییکه یه دفه میذاشتن میرفتن ناراحت میشدم و میگفتم بی معرفتن

حالا خودم بیمعرفت ترین عالمم

نمیدونمم کسی میخونه یا نه

ولی باید حلال کنید.

الان توی اینستاگرام یه صفحه تربیت کودک دارم که انقدر مراجعش زیاده که کلا وقت هیچ شبکه اجتماعی دیگه ای رو ندارم.

من هنوز دوستای بلوگفا رو میخونم.

الان پسرکم دوسال و شش ماهشه"

خودمم که پیر شدم:))))

آقایی هم مثل همیشه تاج سر بنده:)

میدونید الان که دارم تایپ میکنم یاد گریه های پای این کیبورد افتادم که براتون مینوشتم""یاد خنده هام و شادیام که خوشحال بودم از تقسیم کردنش""

یاد ذوق کردنام واسه خبرهای خوب دوستای بلوگفایی و ناراحت شدن از خبرهای بد و غصه هاشون""دنیایی داشتیم باهم و من کاملا فراموشش کردم

من شرمندم که بیمعرفتم""

حلالم کنید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 18:53  توسط خانومی  | 

به نام خدا 

یه شوهر دارم : 

با تموم خستگیش"توی خونه تکونی واقعا کمکم میکنه"تازه نگران هم هست که کارامون نمونه 

این شب ها بعد از هیت باتموم خستگیش دل به دلم میده و خونه رو تغیرر دکوراسیون میدیم 

بعدم وقتی خستگی و کلافگی منو میبینه"میگه:اصلا شما برید بشینید "برید با حسین یه چیزی بخورید" همش با من

این جملش کافیه که من انرژی بگیرم برای دو روز دیگه کاری  

آقایی شیطون میدونه که کار مرد تو خونه جهاد محسوب میشه و چقدر ثواب و ... 

پ.ن:یه پسرک دارم کلی تو این خونه تکونی ها خسته شده از دست نزن و برو عقب و ... 

پ.ن:اگه تا عید ننوشتم نوروز فاطمیتون خوش و سرشار از خدا 

نورز سر سفره زهرا هستیم                       سالی که نکوست از بهارش پیداست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:44  توسط خانومی  | 

یه شوهر دارم: 

روزی که عقد کردیم"یه 15 روز بعدش فاطمیه بود" 

اومد برای مشکی پوشیدنش ازم اجازه گرفت" 

گفت:شما عروسی"دلت نمیگیره من مشکی بپوشم؟  چشماشم یه حالت مظلومی میکنه:)))(همیشه بهش میگم:مظلوم نما)

اقایی از فاطمیه اول میپوشن تا چهلم مادر (ص) 

گفتم:چرا که نه"حتما""و توی دلم برای اجازه ای که گرفته بود قند آب شد:))) 

پ.ن:یه پسرک دارم:  

دارم کم کم از شیر میگیرمش"از قبل مشهد شروغ کردم"یعنی 25 بهمن"دو وعده بیشتر تو روز بهش شیر نمیدم"هر دو هم موقع خواب"" 

بعد میاد میگه:مامان سیر(شیر) 

من:شیر فقط موقع خواب پسرکم 

سرشو میذاره زمین میگه:خوابیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:31  توسط خانومی  | 

به نام خدا 

یه شوهر دارم: 

میگه پاشو آماده شو بریم هیت" 

میگم:نه من امشب نمیام"حسین خیلی اذیت میکنه" 

میگه:اصلا  من نگهش میدارم"قول میدم بعدشم بهت غر نزنم:))) 

میگم:نه اصلا حسش نیست"کلییییی هم کار دارم"خونه تکونی:((((

آقایی:تو بیا امشب "قول میدم وقتی برگشتیم "انقدررررررررررررر کمکت کنم که بگی ایول آقایی اصلا انتظار نداشتم  انقده کارام بره جلو""تو فقط بیاااااا

قربونت برم که به فکر دنیای معنوی من هم هستی عزیزترینم 

پ.ن:یه پسرک دارم"دست شویی کرده "میگم:بیا مامان جان"بیا بریم عوضت کنم" 

میگه:عبض نه"بوشور منووووو

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:27  توسط خانومی  | 

به نام خدا 

یه شوهر دارم : 

پایس برای من که خ.نه تکونی نکنم 

بهش میگم:آقایی اصلا تنبل شدم"یه جوری"نه قرانم رو میخونم "نه خونه تکونی و ... 

میگه:اوه حالا وقت هست باهم شروع میکنیم""حالا امروز چندمه؟10 اسفند 

یه شوهر دارم:عاشق پیرهن مشکی پوشیدنشم برا فاطمیه""انقده ناز میشه که نگوووو 

یه پسرک دارم:توی 20 ماهگی خودش خود به خود پستونک رو گذاشت و دیگه بهش لب نزد 

پ.ن:دوستان کامنت ها رو تاید میکنم"شرمندم دیر شده

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:9  توسط خانومی  | 

یه شوهر دارم: 

دیروز تمام تلاشم رو کردم که باهم آشتی بشیم" 

آخه هر موقع میخوایم بریم مشهد شیطون تمااااااااااام تلاشش رو میکنه"که روزای پر از نور مشهد و سیاه کنه" 

میدونم واضح ننوشتم" 

آشتی شدیم"پوزه شیطون رو به خاک مالیدیم"منو و آقایی دوتایی 

یه شوهر مااااااااااااااااه دارم  وقتی بد اخلاقی میکنه" و من گله میکنم که چرا اخلاقت ...

آخرش میگه:خانومی خوب تو زنی و من مردم"اصلنشم خدا زن  رو  با محبت آفریده"ببین پرستارا زنن"مادرا زنن" 

من میگم :یعنی خدا مردا رو گودزیلا آفریده ؟ 

آقایی: 

من:  

پ.ن:یه پسرک دارم" 

این روزا میفهمم پاره تن که میگن یعنی چی" 

این روزا میفهمم خانوم رباب(ص) دق کرد یعنی چی" 

داریم میریم:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:36  توسط خانومی  | 

به نام خدا  

یه شوهر دارم:
آخرین دعوامون سر این بوده که:من تنهایی بستنی نمیخورم
  

زن و شوهر خل هم خودتونید 

پ.ن:یه پسرک دارم: یک عالمه پنیر گذاشت توی دهنش و خورد 

"با عصابانیت بهش گفتم:هییییی خر میشی انقدر پنیر میخوری" 

بعد از چند دقیقه میاد میگه:مامانی خر خوردم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:26  توسط خانومی  | 

    
به نام خدا  

 ادامه واکنش‌ها به جنایت «چپل‌هیل»/ وقتی «رویترز»، «سی.ان.ان» و «بی.بی.سی» کر و کور و لال می‌شوند! -

  

 

 

مراجعه شود

حداقل کاری که میتونیم بکنیم اینه که:سکوووووووووت نکنیم""وبلاگ های ما میشه صدای فریاد این 3 تا جوون باشه"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:40  توسط خانومی  | 

یه شوهر دارم: 

از سر کار میزنگه میگه:بیام خونه بهم غذا میدی؟یا همین جا بخورم؟ 

من:تشریف بیارید"براتون غذا پخیدم سرورم

آقایی:منم قربون شما بروم آیا؟  

پ.ن:آقایی همیشه میگه:توی اسلام گفته کار خونه به عهده زن نیست"اگه هم کاری بکنه خیلی ثواب میکنه و جهاده"خیلی لطف میکنی خانومی "منم بهش میگم:توی اسلام گفته مرد هم باید در حد خوراک و پوشاک عا ادی"در حد وسعش برای زن و بچش تلاش کنه"ولی شما خیلیییییییییییییی بیشتر از اونی که باید تلاش میکنی و اصلا کم نمیذاری" 

هیچی دیگه بعدش دعوامون میشه 

چون هی میخوام دست هم ببوسیم اون یکی نمیذاره

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:3  توسط خانومی  | 

به نام خدا 

یه شوهر دارم: 

بهش میگم پنجشنبه روزه بگیریم؟میگه:باشه"

آقایی شب کاره"میزنگه میگه:یا برای سحری از الان غذا از بیرون بگیر یا اجازه نمیدم روزه بگیری" 

من:روزم واجبه اجازه شما لازم نیست که" 

آقایی:ایمممم باشه"پس اگه بیام ببینم بدون سحری روزه ای میزنم له و لوردت میکنم"

عاشق مرد دیکتاتورم هستم  

پ.ن:یه پسرک دارم:براش کتاب قصه دندون درد رو خوندم"یه دفعه وسط بازیش میگه:آخ دندونم ماماجون درد میکنه دوباره(قسمتی از شعر کتاب) 

بعد که شروع به خوندن باهم میکنیم میبینم کلی از شعرو حفظه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:52  توسط خانومی  | 

به نام خدا 

یه شوهر دارم: 

وقتی بعد از 8 سال خونه داری(4سال اولش درس میخوندم)بهش میگم:میخوام برم سر کار"یه کاری که توی خونه هم بشه انجامش داد" 

اولین چیزی که میگه: 

خانومی "جون من کم و کسری داری؟ چیزی میخوای نمیتونی بخری؟پول میخوای؟

بعد از یک ربع حرف زدن من:که نه بابا و .. 

میگه:تو لیاقت زندگی بهتر از اینا رو داشتی"شرمندتم"بیشتر سعی میکنم و ... 

هیچی دیگه کنسل شد به خاطر یک عدد همسر غیرتیه خوردنیه ... 

پ.ن:یه پسرک دارم: تا امام ششم رو بلده توی 20 ماهگی"امام اول رو همون یک سالگی یاد گرفت" 

میگم:امام اول؟  پسرک:علی (ع)

        امام دوم:حنَ (,ع)

        امام سوم:حُنین (ع)(شروع به سینه زنی :حس حس حس باشور) 

        امام چهارم:سجا (ع)

         امام پنجم:قابر (ع)

         امام ششم:صاقد(ع) 

یه پسرک شیعی دارم انشااللهیه یار امام زمان انشاالله"وای خدا یعنی میشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:31  توسط خانومی  | 

یا حق

۳ روز اینترنت قطع بود""

زندگی داشتیم بس شیرین و دوست داشتنی""

یادش به خیر!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 3:24  توسط خانومی  | 

بسم خدای مهربونم

سلام

این قرار بود بشه یکی از بهترین خاطرات بچه داری ما" ولی شد از تلخ ترین ها顔文字 のデコメ絵文字

در جریانید که"پسرک دوتا دندون پایین رو دراورده""

این برگه ای که ملاجظه فرمودید برنامه ریزی برای جشن بود"که توسط من پاره شد"

بله دعوامون شد""

و مثل همیشه من از اقایی بدتر رفتار کردم""

ما خیلی وقت بود که میخواستیم این جشن رو بگیریم  و اقایی هم موافق""

ولی یه دفعه مخالفت کردند""سر چی؟

یعنی دلیلشون منو بیشتر مخالفتش سوزوند""حسابیییییییییی

نمیتونم بگم شرمنده""مربوط به خانوادشونه"

خلاصه که منم برگه رو پاره کردم و رفتم خوابیدم"(این دقیقا منم)

خودم خیلی خجالت کشیدم از حرکتم""

در اینجا جا دارد که یک صدا و همه با هم فریاد براوریم:خانومی خر است"

 "با عصبانیت و قهر رفتم خوابیدم""آقایی هم اومد خوابید"

اقایی فرداش از سرکار زنگید که مثلا:دوستیم و اینا""

بعدم سر بحثو باز کرد و ...دوباره بحثمون شد"

منم رفتم کلاس""بعد کلاس نشستم با خودم دوتا چهارتا کردم""دیدم کارم خدایی نبوده""

اس ام اس دادم:سلام"من میخوام آشتی کنم""چی کار کنم؟

اقایی:توو عشق منی

خلاصه وقتی اومد خونه""گفت :میگیریم""برای دل تو"

آخه پای تلفن میگفت :بگیر اگه میخوای""یعنی تبعاتش با خودت""

رفت با پسرک حموم""

منم این برگه رو چسبوندم""تا یادگاری باشه از خریت هام"

وقتی اومد بهش گفتم:جشن نمیگیرم""همین که دل من برای شما انقدر مهمه "نمیگیرم"

اقایی:ممنووووووووووووووووووووووووونم

نه گذاشت نه ورداشت قبول کرد

خلاصه که قرار شد چون این آش از اول هم به نیت آقا امام حسین بود"بپزیم و فقط پخش کنیم"

 این بود داستان یکی دیگر از نمکدان های زندگی

بر سر سفره که نشسته ای لقمه ای خوشمزه بگیر و به دهان همسرت بذار.برای اینکار خداوند به تو پاداش بزرگی میدهد.پیامبر ارکم (ص)

پ.ن:پسرک زد اتو رو ترکوند

امروز پسرک و باباییش رفتن کارواش و بعدشم مسجد""منم از نبود پسرک استفاده کردم هال رو کی مرتب کردم و جارو زدم و اینا""

حالا نمیشه اتاق خواب رو نگاه کرد از به  هم ریختگی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:38  توسط خانومی  | 

به نام خدا

سلام  دوست جونام

دلم میخوام پست دعوام با اقایی رو بنویسم""یا پست عروسی اقوام همسر رو یا ...

مینویسم""به زوردی انشاالله""

ولی فعلا:

در هر ساعت از شبانه روز"میتوانید با ارسال عدد۱۱۴ به۲۰۰۰۹۶۶ و دریافت رایگان سهم ۲ صفحه  از قران"در ثواب قرایت صدها  ختم قران به نیت تعجیل در ظهور امام زمانمون شریک شوید"

وقتی توی تاکسی نشستی و منتظری به مقصد برسی یا توی ایستگاه اتوبوس منتظری و یا..."لذت بخشه که ۲ صفحه قرآن  سهم بگیری و از توی قران گوشیت شروع کنی خوندن""اونوقت احساس میکین که یه لحظاتی از عمرت از نفس کشیدنت به آقات "به امام زمانت تعلق داشته""لذت بخشه نه؟

پ.ن:با جلوه تاریکی نمی توان داستان نور را روایت کرد...

سرزمین کهن ما به نجابت زنانش پایدار است. ..

لطفا مراتب اعتراض خود را نسبت به پخش سریال سرزمین کهن به روابط عمومی صدا و سیما اعلام کنید. سریالی که در آن حدود حجابِ شایسته ی زن مسلمان ایرانی زیر پا گذاشته شده است.

این کار، یک نهی از منکر اجتماعی است.

به این واجب عقلی و شرعی عمل کنید.

باتشکر از دوستانم در جمع آسمانی

روابط عمومی تهران: ۱۶۲

شهرستان ها: ۰۲۱۲۷۸۱

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:38  توسط خانومی  | 

به نام خدا

دلم  میخواست یه پست بذارم""

ولی این پسرک که بغلم هست""نذاشت""

هی میزنه رو کیبرد""

فکر کنم میخواد بره  سایت ممه نیوز!!

بعدا میام:)

پ.ن:پسرکم تا صدای مداحی میاد""شروع میکنه سینه زدن

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:28  توسط خانومی  | 

به نام خدا

دیده شده مادرهایی که بعد از خوابیدن محمد حسینشان در ساعت ۲ نصف شب""

یک نفس راحت کشیده"

و سپس عین خــــــــــــــــــــــــــــــر تا ساعت ۴ صبح میشینن پای نت چرت و پرت میبینن"

مثلا:

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 3:37  توسط خانومی  | 

به نام خدا

اگه واقعا دلتون میخواد فیلم ببنید""دلتون زده شده از هرچی جفنگه

فیلم به معنای واقعی""

دهلیز رو ببنید و لذت ببرید"

من و اقایی به خاطر پسرک "کلی باهاش همزاد پنداری کردیم""

و البته فیلم آقای اضغر فرهادی به نام گذشته""بسیار زیباست:)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 18:0  توسط خانومی  | 

یا ودود

باور داشته باش که بهترین مرد دنیا مال توست"

                                                                        باور دارم"

                                                                                                 الحمدالله"

پ.ن:اتفاق خاصی نیوفتاده""من فقط بی معرفتم""آزاده عزیزم همه پست هات رو تا امروز بدون استثنا خوندم""ولی الان نمیتونم کامنت بذارم""

ثبت خاطره:شب سالگرد خواستکاری""دعوا:دعوت دوستان به خانه""پول غذا"فیلم"صبر عزیز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ساعت 2:46  توسط خانومی  | 

یا هو

آیا من یک عدد خانومی بسیار بی ... هستم که نوشتنم نمیاد؟

آیا من یک عدد بی معرفتم؟

آیا در زندگی من تغییری پیش آمده که نیستم؟

بقیه ماجرا را در قسمت بعد میگم:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 3:4  توسط خانومی  | 

مطالب قدیمی‌تر